دلم بدجور گرفته - خدا درست خواهد شد این سرنوشت؟


«من آن کسم که هر روز زندگیام را میفروشم برای خرید نان فردا امروز نیز باز، از خانه بیرون آمدهام آی زندگی، آی زندگی تا زندگیام را بفروشم چه کنم که صاحب نان، خریدارش نیست.
ین تنها یک ترانه فولکلوریک و قدیمی کردی نیست! داستان زندگی واقعی است که هر روز در نوار مرزی ایران تکرار میشود، دوباره و دوباره. سایه مرگ گام به گام در تعقیب مردمان این سرزمین است؛ همین مردمان اما به غفلتی یا لغزشی، یا جان از کف میدهند یا یک قطعه از تن خود را؛ معلول میشوند و سربار. آنان سالیان درازی است که گذشتهاند از مرز جان. اینجا مردمان را نمیتوان به جوان و پیر تشخیص داد. چهرهها خسته است و تکیده. زن و کودک، مرد جوان و کهنسال، کمرها خمیده است. امروز قصه ما همان داستان تکراری «کولبر»هاست.
زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین میبرد.
زیاد در خاطرات دیگران کنجاوی نکنید، زیرا در خاطرات هر شخص چیزهایی وجود دارد که حتی میترسد آنها را برای خودش آشکار کند!
هرگز برای عاشق شدن. منتظرِ باران و بابونه نباش! گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس. به غنچهای میرسی که زندگیات را روشن میکند.
